
آخرین نامه
در هنگامه ای که باران عشق بر سرم باریدن گرفت ، اگر میدانستم که آخرش تگرگ جدایی خواهد بارید سوگند و هزاران بار سوگند به او که جانم در دست اوست . اگر بر روی آن عشق لبخند می زدم اگر با چشمانم رد او را در قلبم دنبال می کردم ، اگر پرستوی همیشه مهاجر دل را بسویش پرواز میدادم ، اگر دست یاری به سویش دراز میکردم ،و یا در راه رسیدن به او گامی بر میداشتم .
دریغ و صد افسوس که هم لبخند زدم ، هم در پی او روانه شدم هم بسویش پرواز کردم هم دستش را به گرمی فشردم و هم همگام او شدم تا ناکجای که عاقبتش بدین نقطه رسیده است .و برای من و هم او چه حاصل شد از این همه تلاش ، جز حسد و آرزو ها و هزاران دریغ افسوس بر جای مانده .
نمی دانم و هنوز و هم نمی دانم که آیا به کدامین تلاش نا کرده و یا به کدامین محبتت پاسخی ندادم که هم عکسهایم به سرنوشت دل پاره پاره ام گرفتار رود خروشان خشم تو شد و هم گفته هایم را به زباله دانی فراموشی امانتت سپردی . دست نوشته هایم را در اوج تنهایی و دلتنگی به امید رهایی تو از تنهایی خود ساخته برایت فرستاده بودم این چنین طعمه حرص و آتش نفرت تو گشت .سوخت و خاکستر شد و اینگونه مرا خاکستر نشین خرابه های خانه ی خرابی ام گردانده است .
آن چنانت دوستت می داشتم و هنوز هم دوستت دارم که از بابت کاستن از دردهاو رنج هایت به سرابی که هیچ گاه بدان نه نظاره می کردم و نه گام در این سرداب می ننهادم – جدایی – تن در دادم و گذر کردم .
وای چه سخت بود و جان سوز و طاقت فرسا .

نظرات شما عزیزان: